تبليغاتX
یک لحظه عشق

یک لحظه عشق

سجده دیدار

یا حق

وقتی روی از گناه میشویم

وقتی دست از عصیان پاک می کنم

وفتی سرم رو از افکار پلید خالی می کنم

وقتی آلودگی راه پلشتی رو از پاهام می شویم

میام روبروت می ایستم

از همون تکبیر اول دلم برای سجده تنگ میشه

می دونی چرا؟

آره میدونم که میدونی اما بذار بازم بگم

آخه به چه رویی بایستم وقتی هیچی نیاوردم

آخه خجالت میکشم رو تو روی زیبای تو بندازم

خدا جون

کاش همه نمازت سجده بود

خدا جون یه آرزو دارم برای وقت مرگم

خدایا خیلی دوست دارم امانتی خودت رو تو سجده از لاشه ی متعفنم جدا کنی

***

یادم میاد از کوچیکی سجده رو خیلی دوست داشتم

همون زمونی رو میگم که هرجی مامان میگفت بگو لم یلد بازم میگفتم یم یلد

از همون زمون عاشق عظمت تو بودم

و بزرگی تو رو تو سجده جستجو می کردم

خدایا همون وقتی رو می گم که بیشترین دارایی من ده تا انگشتم بود و

هروقت کسی می پرسید مامان و بابا رو چند تا دوست داری و من کل داراییم رو که ده تا انگشت دستم بود رو نشون میدادم

از همون وقت عاشقت بودم

به جرات می گم اون وقت بی ریا بودم

می دونی چرا؟
چون تمام داراییم رو برای تو به زمین مینداختم که بهت بگم عاشقتم

شاید بخاطر همین هست که من سجده رو خیلی دوست دارم.

خدایا به بزرگیت قسمت می دم که منو تو سجده از این قفس رها کن.

به امید غروبی که به طلوع در کویت بیانجامد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط morteza  | 

سلام

یه سلام به اون مهربونی که همیشه عاشق بنده ی خودش هست
حتی اگه بنده اصلا اسمش رو نبره بازم بنده ی خودش رو فراموش نمی کنه

خدا جون چرا من این روزها حس میکنم دلم برات تنگه؟چرا حس می کنم از تو من دورم؟
خدا جون چرا احساس می کنم این دنیا با تمام بزرگیش برام مثل قفس می مونه؟
خدایا چرا از زنده موندن لذت نمی برم
خدا جون  اون ته دلم وسعت یک آه ته نشین شده
که هرچی هم سیل اشک از روش رد میشه بازم شسته نمی شه
خدایا چرا جوابم رو نمی دی
خدا جون این دفعه رو دیگه جواب بده
من از مهربونیت نا امید نیستم
اما دارم دق می کنم از اینکه میبینم  جوابم رو نمی دی
خدایا این دفعه روی سیاه من رو زمین ننداز  و جوابم رو بده
خدایاجوابم رو بده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط morteza  | 

آهنگری یک روح

 تو گاهی  آهسته کسی را انتخاب می کنی و آرام آرام او را به گونه های گوناگون محک می زنی. هنگامی که در او این شایستگی را دیدی که توان رستن از بند خود را داراست مقداری از ویژگی هایت را نثار روح او می کنی تا سبکتر به سوی تو بال بگشاید.جرعه ای از دریا رافت  مشتی ظرافت و قبسی از کبریا و عظمت توشه راه اوست تا پیکر مجروح وخون آلودش توان گذر از پیچ وخم این سنگلاخ هولناک را داشته باشد.تو این صید ضعیف را در بین توده های پست و گمنام در اعماق فقر می افکنی تا حقیقت را جستجو کند و آرزومند خوبی باشد وهیچ کسی غیر تو از حال او آگاه نشود و از او دستگیری نکند و همواره  زلال و مجهول بماند.هر روز صدمه دیگری برایش تدارک می بینی و از شکنجه عشق و ظلم و غضب رنجورش می سازی. هیچگاه سختی ها او را آرام  نمی گذارند. اگر روح برگزیده ات طلب صلح کند راحتش را منهدم می کنی و باز اگر مقاومتی کند ضربه هایت کوبنده تر فرود خواهند آمد.اگر تسلیمت شود بدست عزیزترین هایش تیرهای زهرآلود نثارش خواهی کرد و از تقدیر بی رحم محتومش داستانی مرموز و فجیع خواهی ساخت. از پس اینها در کوره کار سخت چون مینا صیقلی و محکمش می کنی . اگر روح برگزیده ات در این طوفان بلا بی آنکه شهامتش را از دست بدهد تا روز آخر استوار و پای برجا به انجام وظایفش پرداخت از روی مهربانی به او تبسمی کرده به آغوش مرگ می سپاریش و  او را به خودت نزدیک کرده و همنشینی دائمیت را هدیه اش  میکنی.

 این چنین است که تو یک روح برگزیده را حدادی می کنی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط morteza  | 

به طراوت بارون

به سرسبزی باغچه ی کوچک خونمون

به صفای دلم به برق چشمان تو و قشنگی لبخندت

ایمان دارم

به زندگی به درحت به عابر رهگذر

به مهربونی قلبم به بخشندگی دستان تو

به زلالی اشکهای چشمم به بی ریایی حرفهای قشنگ تو

ایمان دارم

به دریا به کوه به رودخونه ای که بی اعتنا به صخره ها همچنان روان است

ایمان دلرم به پاکی برف

به دستهای قشنگ تو در میان دستانم

ایمان دارم

به خدا با این همه لطف و جود و کرمش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط morteza  | 

عاشقی

زندگی اين است که :

همواره معشوق می رود ، ميگذرد ، رد ميشود

                       و اما                  

     
                      عاشق است که ميماند

   و ما ناگزير به ماندنيم
                             پس حتما

                                         عاشقيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط morteza  | 

دوست داشتن

 

... حس غريبي است دوست داشتن
و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

 


وقتي مي دانيم كسي با جان و دل دوستمان دارد

 


و نفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده، به بازيش مي گيريم

 


هر چه او عاشق تر ، ما سر خوش تر

 


هر چه او دل نازكتر ، ما بي رحم تر

 


تقصير از ما نيست

 


تمامي قصه هاي عاشقانه اين گونه به گوشمان خوانده شده اند

 


تصوير مجنون بيدل و فرهاد كوه كن

 


نقش هاي آشناي ذهن ماست

 


يكديگر را مي آزاريم

 


ياد گرفته ايم كه معشوق هر چه غدارتر ، عاشق شيداترست

 


و عاشق هر چه خوارتر شود، عشق افسانۀ ماندگارتري خواهد شد

 


به شهوت تجربۀ عشقي سوزان

 


آتشي به پا مي كنيم

 


و عاشق را در خرمن نامهرباني و بي اعتنايي به مسلخ جنون عشق ميفرستيم.

 


چه باك؟!!!

 


هر چه بيشتر بسوزد، خوش تر

 


شعله هاي سركش آتش سرمستمان مي كند

 


عيشمان مدام و حالمان  به كام:

 


واي چه خواستني ام من...!

 


هر چه زجرش مي دهم،  خم به ابرو نمي آورد!

 


هر چه نامهربانم ، او پرمهرتر نگاهم ميكند

 


مرحبا به من ! آفرين به من...!

 

 

 


 ميرانمش، با مهر افزون تري به سوي من بازمي گردد

 


خوارش مي كنم، او به زيباترين نامها مي خواندم

 


بي وفايي مي كنم، صبورانه ستايشم مي كند

 


به بندش مي كشم، پروازم مي دهد

 


بيچاره! چه بيدلانه دلبري ام را خريدار است...!

 


چه مظلومانه بازيچه ي بازي ظالمانه ام شده است...!

 


بازي مي دهيم و به بازي مي گيريم

 


بازي مي كنيم و به بازي نمي گيريم...

 


با گام هاي سربي سنگين از روي هيكل رنجورش رد مي شويم و از صداي شكستن قلبش زير پاشنه هاي آهنين مان سرخوشانه لذت مي بريم

 


غافلانه سرخوشيم و عاجزانه ظالم

 


و عاشق محكوم است به مدارا

 


تا بينوا را جاني و دلي هنوز مانده باشد...

 


اگر جان داد، شور عشقمان افسانۀ ديگري آفريده است

 


اگر تاب نياورد، لياقت عشقمان را نداشته است

 


و چه خوشتر كه اين همه را تاب آورد!

 


بازيچۀ همواره رامي است، خفت بازي عشق را...!

 


حس مقدسي است دوست داشتن

 


و مقدس تر از آن است دوست داشته شدن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط morteza  | 

 

فریاد

خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز

هر طرف میسوزد این آتش

پرده ها و فرش ها را تارشان با پود

 

من به هر سو می دوم گریان

در لهیب آتش پردود

 

وز میان خنده هایم تلخ

و خروش گریه ام نا شاد

از درون خسته سوزان

می کنم فریاد  ای فریاد  ای فریاد

 

خانه ام آتش گرفته است آتشی بی رحم

همچنان می سوزد این آتش

نقش هایی را که من بستم بخون دل

بر سرو چشم در و دیوار

در شب رسوای بی ساحل

 

وای بر من،سوزد و سوزد

غنچه هایی را که پروردم بدشواری

در دهان گود گلدانها

روزهای سخت بیماری

 

از فراز بام هاشان شاد

دشمنانم مذیانه خنده های فتحشان بر لب

بر من آتش بجان ناظر

در پناه این مشبک شب

 

من بهر سو می دوم گریان

از این بیداد می کنم فریاد  ای فریاد  ای فریاد

 

وای بر من، همچمنان می سوزد این آتش

آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان

وانچه دارد منظر و ایوان

 

من بدستان پر از تاول

این طرف را می کنم خاموش

وز لهیب آن روم از هوش

 

زان دگر سو شعله برخیزد بگردش دود

تا سحرگاهان، که می داند که بود من شود نابود

 

خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر

صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر

 

وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب

مهربان همسایگانم از پی امداد

 

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد

می کنم فریاد  ای فریاد  ای فریاد

 

(اخوان ثالث)

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط morteza  | 

سازم ای ساز شکسته، ای به خاک غم نشسته

خیلی وقت بی صدایی، راحت هر جان خسته

تا تو خاموشی و تنها، همصدا کی دارم ای دوست

آب شد دل از فراقت بر تنم چی مانده جز پوست

برای تن های مرده نفست دم مسیحا

مدونم که تو تبارت میرسه به عرش اعلی

تو خود بودن مایی اگه تنها یه صدایی

پر بخشش پر ایثار با تموم بی ریایی

لب فروبسته مغموم بی صداییه تو مرگِ

ناله کن که ناله تو مثل بارون واسه برگه

سازم ای ساز شکسته، ای به خاک غم نشسته

خیلی وقت بی صدایی، راحت هر جان خسته

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط morteza  | 

یاران

یاران، یاران،یاران من، یاران درد آشنا

یاران، یاران، یاران من ، یاران از هم جدا

یاران، یاران ، تنها شدیم ،تنهای تنها

 

    **********************

افتاده رو سرامون، سقفهای نیمه کاره

کی مونده کی نمونده، هیچکس خبر نداره

انگار که روح شیطون، از خونمون گذشته

رو هر درا رو دیوار، از مرگمون نوشته

ای یاران ،

 این خونه ما ، خونه ما ، خونه ماست

این خونه ویرون شده ، ویرونه ماست

روز، روز ستیز همگان با غم دل

دل خسته از این بغض غریبونه ماست

        ******************

گریون چشم یاران از دست روزگاران

مرگ است و زندگی نیست تو شهر بی بهاران

یاران به دست طوفان غارت نشیم ،نسوزیم

برگها رو دونه دونه، به شاخه ها بدوزیم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 1:54 قبل از ظهر  توسط morteza  | 

موج نگاه

دل بی تاب من با دیدنت آرام می گیرد

اگر دوری از آغوشمنگاهم کام می گیرد

مرا گر مست می خواهی نگاهت را مگیر از من

که دل از ساقی چشمان مستت جام می گیرد

تو نوشین لب میان جام خاموشی

ولی چشممم ز هر موج نگاه دلکشت پیغام میگیرد

(مهدی سهیلی. مجموعه اشک مهتاب)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط morteza  |